![]() |
![]() |
|
|
نوروز مبارک ، ایرانی سبز را در سال جدید و دلهایی گرم را از خدای یکتا آرزومندم.
صد سال به تمام این سالها که با ما شروع شد
آری همه چیز با ما شروع شد و کمی پیش از ما همه چیز با ما شروع شد با ما ، نسلی که گاهی خود را نسل سوخته و گاهی نسل دوم انقلاب می نامیم ، مقصودم متولدین سالهای پایانی دهه 50و ابتدای دهه 60 است. نسلی که در بازه زمانی رخداد انقلاب و کمی پس ازآن ، کمی دیر! آمد . آمد ، همه جا بود اما دستانش کوچکش نه بر آبی رفت و نه بر آتشی . نسلی که سالهایی از دهه شصت را به دبستان رفت ، سالهایی از دهه هفتاد را گم بود و سالهایی از دهه هشتاد را حرص خورد ! انگار همه چیز با ما آغاز شده بود پاهای برهنه کودکیمان را در محیط برهنه ای گذارده بودیم که همه چیز درآن رنگ بی نظیر تاریخی اش را داشت.آری ما تمامی عمر خود را در محیط عجیب و پر آمد وشد سالهایی پر فراز و نشیب گذراندیم. یک در هزار بد نیست به یاد آوریم عمر نسل ما کفاف داد تا ریاست بختیار و احمدی نژاد را به خود ببینیم به باور سخت می آید هم عصر بودن با این طوایف گونه گون از جبهه ملی و نهضت آزادی گرفته تا مجاهدین و فدائیان ، از اصولگرا و اصلاح طلب گرفته تا نسل سوخته ما ! د و البته کمی هم گیج شدیم ! نسلی که پدر و مادر شده و یا بزودی خواهد شد ! ورانی که حوزویانش تاثیرات مستقیم و غیر مستقیم آیات عظامی چون بروجردی، خوانساری ، خمینی ، منتظری ، مدرسه حقانی وآیت الله تهرانی را دیده اند. اما این دورانی نبود که تنها مبارزان و رهبرانش سیاسی و مذهبی اش تغییر کرده باشند ، که خواستها ، نیازها و فشارها نیز تغییر کرده. کودک ، نوجوان و یا جوان اما در تمام این سالها بودیم و حاصل عجیب این سالها در ما است نسلی که باید فرزندان خود را تربیت کند ، نسلی که قریحه پر اشتهایش از جریانهای بسیار پر شده ، نسلی که به مسجد رفت ، در خیابانهای این دوران قدم زد ، به دانشگاه رفت ، زبان سخنش قطع بود و مشمول آموزش انقلابیون جوان . ما فرزندان چند گانه زمانیم . فرزندان توامان آرا و عقاید بسیار. ما از تمام سفره بهره داشتیم و کمی عجیب شدیم ... نسلی که پدر و مادر شده و یا قرار است بشود ! نسلی که فرزندانی را تربیت خواهند کرد همان نسلی که سالهای بسیاری بوده و همه چیز با او آغاز شده است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 21:58 توسط هادي پورمحمد |
|
|
خواستم فریاد کنم بی آبی را غرقه ام کردند..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 11:22 توسط هادي پورمحمد |
|
|
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...
چشمانش را گشود دید نبیره های امید را که می رقصند دست در دست هم کودکان زمین وآسمان چونان تن پاره ای جاوید
چشمانش را گشود به صدای ناله ای بلند
چشمانش را گشود جان پاره های پدر بود بالاتر از هر جنبنده ای نامشان هرچند نبود چشم بدانها اگر نبود
بالاتر از هر جنبنده ای چشمانش را گشود در میان عقده ها و علقه ها جان پاره ای نیافت که استاده نباشد بر یقین بی صداییش
نامی بر آنها هر چند نبود چشمی بدانها اگر نبود
چشمانش را گشود هر چند میان خون و درد
هر چند گریست هر چند موطنش را نامی نبود هر چند گل پارهای بدنش بی ازدحام
هر چند گریست
اما چیزی در دلش بود چیزی در دلش بود
هرچند گریست هرچند گریست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 18:4 توسط هادي پورمحمد |
|
|
شعری است که در تور اروپایی استاد شجریان خوانده شد و علاقه مندان بسیار پیدا کرد
کاری در قالب نو که دوستان آگاهند با روزگار نوی ما شباهت بسیار دارد
تفنگت را زمین بگذار حالا که یادی از موسیقی کلاسیک شد یادی از استاد سنتور ایرانی فرامرز پایور کنم خدایش بیامرزد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:44 توسط هادي پورمحمد |
|
|
تجمعی آزاد ،دانشجویانی که در خیابان فریاد میکشند و زنده باد و مرده باد میگویند . درست در یکی از خیابانهای تهران، کی؟ همین چند روزها پیشها .واقعا؟ بله چند ده دانشجو از چند دانشگاه ها تهران آمده بودند به یکی از خیابانها ی مشرف به سفارت انگلستان و خواستار پس گرفتن مدیر انتشارات کارون از چشم آبی های بریتانیایی شدند.فریاد میزدند این آرش حجازی قاتل یک خانم است و به کشور شما گریخته ، میگفتند این دکتر خیانتکار خانمی به نام ندا را با گلوله کشته و بعد در رفته و...
به یاد روزهایی می افتم که احمد خاتمی و احمدی مقدم و احمدی نژاد و دیگران درباره قتل ندا آقاسلطان چیزهایی گفتند نظیراینکه /این قتل کار مجاهدین خلق است/کار کار خود معترضان است/کار انگلیس یا ...است در پایان همان مراسم یک خانم بسیجی با دوستانش داستان قتل آن خانم کثیرالقاتل را به شکل نمایش خیابانی و بر طبق روایت قاتل حجازی بازی کردند.واقعا؟ بله همان داستان را با حالت یک نمایش مینی مال اجرایش کردند به صورت هر کدامشان یک ماسک هم بود. نمیدانم چرا بعد به یاد این افتادم که باکری و باقری هم بسیجی بودند یا مثلا علم الهدی هم همینطور ،هر چند درمیانه جنگ به دنیا آمدم ناگهان به یاد چند بسیجی دیگر افتادم ، هر چند کودک بودم آنروزها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:41 توسط هادي پورمحمد |
|
|
چند رباعی از خواجه عبدالله انصاری غرض اینکه اولین بار بود رباعیات خواجه عبدالله رامیخواندم یعنی نمیدانستم خواجه رباعی میگه برام جالب بود و چند تایی رو آوردم
از هجر تو چیست جز ملامت ما را کرده است در این شهر علامت ما را با هجر تو کی بود سلامت ما را بنمود فراق تو قیامت ما را
گر کافرم ای دوست مسلمانم کن مهجور توام بخوان و درمانم کن گر در خور آن نیم که رویت بینم باری بسر کوی تو قربانم کن
در چشم منی روی بمن ننمائی واندر دلمی هیچ بمن نگرائی ای جان ودل و دیده و بینایی چون از دل و دیده در کنارم نائی
چشمی دارم همه پر از صورت دوست با دیده مرا خوشست تا دوست در اوست از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست یا دوست بجای دیده یا دیده خود اوست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 23:19 توسط هادي پورمحمد |
|
|
دیروز صدای بلندت از خواب پراندم تشویش را به یاد آوردم که برادر مرگ است به صدای بلند پرسیدم که این خواب واره امید بود یا خیال من صبح از سر ایمان رسید و صدایم را تسلیم کرد وبلندترین ظهورش را تقدیم
صبح فریاد کرد تو مرگ پر شور تردید نیستی تو آرام لبخند دیگری صبح باش که طلوع کنی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:6 توسط هادي پورمحمد |
|
|
روزی برای نرفتن تشنه میشوی و روزی برای نیامدن از فرط آمدن و نیامدن نیست ،از شوق بهانه ها ست؛ آنقدر بهانه نفس میکشد که همه چیز خفه شوند.ما بیش از آنکه پدر کردارمان باشیم نوه بهانه هایمانیم ،وبیش از آنکه والی باشیم ولدیم. آنقدر بهانه ها بازی میکنند که ببازی ، آنقدر پنهان و آشکار بازی ات میگیرند که یافتنش برای هر پیر خاطره ای آسان نیست، باید بدانی بهانه ات کجاست! ما بیشتر از آنکه سراغ چیزی برویم سراغ میگیریم از همه چیز،بیشتر از آنکه ببوییم به بوی آشنا میرویم هیچ چیز مهمتر از بهانه هامان نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 10:13 توسط هادي پورمحمد |
|
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 2:13 توسط هادي پورمحمد |
|
|
تمام شب بيداري ام به صبح نمي ارزيد
صور بي رحمت اي اسرافيل چه زندان روشني را بيداركرد
مرا به لعنت هزار سيگار و جنون باكره شان براي دريدن مرا به قامتت امروز درياب
مرا تو هرزه ترنمي اي باران به پيكر خيس اين و آن
مرا به لبخند رياييت مژده كدام وصل ميدهي؟ كدام رستگاري؟
رستاخيزي نبود اين دريچه تنگ نه نشانه اي كه مي بايد نه استاده مردي نه شكو فه اي به دهان تمامي ام كه تمام شد تو آمدي از در به اشتهاي تمام توبراي آمدن و هضم تمام شب بيداري ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 4:7 توسط هادي پورمحمد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هادي پورمحمد
آري بهانه بود |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1389 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 |
|
RSS
|